ویژه اعضای هیأت علمی دانشگاه‌ها و موسسات آموزش عالی
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست

ارسال شده توسط: سید محمد رضا تقوی

تعداد دفعات بازدید : 523

تاریخ انتشار : 1396/9/18 -20:28

ضرورت تحول در علوم انسانی
در تاریخ علم یک نقطه عطف مهم، زیست بشر را متفاوت می نماید. شاید بتوان گفت تا قرن 17 میلادی دانشمندان به دنبال کشف واقع هستند. اما با ظهور دیدگاه دکارت و پس از آن دیدگاه کانت که قوام بخش دیدگاه دکارت شد تحول عظیمی در دستگاه علم بوجود می آید که این تحولات پایه گذار تمدن نوین بشری می گردد. پا به پای ایجاد این تمدن، ما نیاز داشتیم که تمدن اسلامی را پایه گذاری می کردیم اما توجه به این ضرورت شکل نگرفت. قرار گرفتن در دنیای مدرن و پیش بینی بموقع ضرورت های آن نیز ضرورت دیگری بود که باید به موقع به آن توجه می شد. مطمئناً ایده هایی چون «حذف تمدن جدید» و یا «نادیده گرفتن آن» ایده های ابتری هستند که نمی توانند موضوعیت داشته باشند. به همین مقدار، ایده هایی که غرب را تنها راه نجات بشری یافتند و نگاه به علوم انسانی از منظر اومانیستی را، راه به خطا بردند. قرار گرفتن در دنیای مدرن، نیازمند طراحی های جدیدی بود. در دنیای مدرن، فراخوانی مردم به سمت دین نیازمند آن است که بتوان به مردم نشان داد که دین قادر به اداره امور آنان، بهتر از سایر مکاتب است. نگاه فردی (جزئی، بخشی) به دین به جای نگاه کل گرایانه، سیستمی و دستگاهواره ای به دین قادر به این پاسخگویی نبود. به نظر می رسد این یک نگاهی است که هنوز هم بر ما، جامعه ما و مسئولین ما حاکم است. ما (دانشگاهیان، حوزویان و مسئولین) متوجه شده ایم که ادعاها، اهداف و غایات ما با جهان غرب متفاوت است پس علوم انسانی ای که مسئولیت آن رفع نیازهای انسان اومانیستی است نمی تواند به تمامه (سیستمی) پاسخگوی نیازهای جامعه ما باشد. اما راه حل هایی که برای حلِّ این اشکال برگزیده ایم در حدِ تغییر گزاره هایی از این سیستم یکپارچه علوم متداول است که اتفاقاً نه تنها مشکلات ما را حل نکرده است بلکه ما را دچار التقاط هم کرده و بیشتر سردرگم شده ایم. این بار نه کاملاً غربی هستیم و نه نیستیم، بلکه بیشتر بلاتکلیفیم. بحث ضرورت تحول علوم انسانی و نظریه پردازی که مقام معظم رهبری برای رفع این نقایص مطرح کردند گرچه از طرف برخی دانشگاهیان و حوزویان مورد عنایت قرار گرفته است اما به صورت ساختاری نه در حوزه و نه در دانشگاهها به آن پرداخته نشده است. امیدواریم بتوانیم به دانش های مورد نیاز خود در یک سیستم یکپارچه (که کمترین تناقضات در آن وجود داشته باشد دست یابیم). این مهم نیازمند آن است که ما اساتید علوم انسانی از طریق مباحث اقناعی، اولاً نقدی بر قابلیت های علوم انسانی متداول داشته باشیم و آنگاه مسیر و نقشه راهی را تدوین نماییم که ما را به سمت رفع نیازهای واقعی مان سوق دهد. آیا می توان انتظار داشت که عمده وقت اساتید محترم علوم انسانی صرف آموزش و پژوهش درچارچوب نظام آموزشی موجود شود اما خروجی آن دست یابی به یک مدل های پیشرفته ای برای اداره جامعه باشد که مبتنی بر نیازها و اهداف ماست. ما باید دو مسیر را در راستای هم به پیش ببریم. اولاً نوک پیکان دانش (knowledge edge) را دنبال نماییم تا از دانش موجود عقب نمانیم. ثانیاً تمهیداتی فراهم نماییم تا آن دسته از اساتیدی که علاقمندند در چارچوب علوم انسانی اسلامی تلاش نمایند، زمینه را برای فعالیت مهیا ببینند.